بی زمان در اوج
پاهای خسته ام را
بر سنگ فرش سرد می کشم
انگشتان در هم رفته ام
بر سایش نرم آن
آرام می گیرد
آرامش
بر تمامی تنم رسوخ می کند
چشمه ای زلال در قلبم می جوشد
بال های سپیدی بر شانه هایم می روید
ومن
چون تند بادی هوا را می بلعم
گسترده بر اوج
آسمان را درمی نوردم
مردمان را می بینم
کوچک بر زمین
شگفت مرا می نگرند
طلسم ماندگاریم بر خاک شکست .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:52 توسط میترا واحدی
کوتا ترین فرصت
از چپ گاه شانه هایم
مرگ
آرام
بر چارخانه های مفروش
می خرامد
در کوچه آخرین
به خاک می رود ...........
بیست و سوم شهریور ماه ۱۳۹۰
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:55 توسط میترا واحدی
گذر از خویش
در بحرانی ترین لحظه بلوغ
صدف ها
به مرگ جمعی تن دادند
دست هایم از خورشید برید
موهایم
در خاک ریشه کرد
مرده ای که ورد می خواند
جداییم را مبارک گفت !
مرواریدها را
به یغما برد
مرواریدها را برد
برد......
شنبه یازدهم تیر ماه ۱۳۹۰
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:12 توسط میترا واحدی
باغ صد ساله
در کوچه باغ پشتی
در همهمه صداها
صدای جیرحیرکی که
مرگ شاهپرکها را می خواند
گم شد ......
پرچین هایی که بوی خون می دادند
راه بر جاده های دور
بسته بودند
و من
در باغ بی طراوت
چشمه خشک را
می نگریستم .........
بیست و پنجم خرداد ماه ۱۳۹۰
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:7 توسط میترا واحدی
ستون هایی از باد
سقف خانه ام
به سختی نفس می کشد
از بار چلچراغ های فریبانه استحکام
فرو می ریزد
بر گلدان ها و گل های مصنوعی
و میوه های انباشته
بر میز عتیق
پاره می شود
پوسته های لطیف رنگین
از تراشه های بلورین
آتشی که دست هایم را
به خود راه داده بود
به خواب خاکستری می برد
سایه های همیشه در وحشت مرا .........
چهارشنبه بیست و دوم دی ماه 1389
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 16:59 توسط میترا واحدی
